تبليغاتX
مهر و لطفت آرامش خاطر من است

مهر و لطفت آرامش خاطر من است

به روی ماهت سوگند که دل به مهرت پای بندم

                      رفتی ولی بدون اینجا یکی بود که میمرد برات

                                                          عشق اونو باور نکردی اگه قسم می خورد برات

                      میری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز

                                                         اشک زلالتو جلوی چشم غریبه ها نریز

                      اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو

                                                         یادت بیاد که قلب منم نشسته چشم به راه تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

برو بزار بسوزم من با بی کسی هام

برو بزار بمونم با دلواپسی هام

**********************************

رفتی و چه آسان نمودی دل مرا به زیر پا

رفتی و خیالت نمی کند مرا رها

**********************************

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

خداحافظ

از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم

قلبمو که دادم به تو حالا باید پس بگیرم

دیگه میرم

اگه یه روز فردای دنیا بریزه تو قلبم

ستارها خاموش بشن تو آسمونه شب من

من میمیرم ، دیگه میرم

خداحافظ

دیگه رفتم ، پایان ثانیه منم

هر جای ساعت ببیمنت عقربه هاشو میشکنم

حتی نشد واسه ی یه بار من بدی هاتو خوب کنم

خورشید رو کشتم تا خودم به جات غروب کنم

دل میسوزه

ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم

هیچی نمونده از دلم خاکستر تو آتیشم

ریزه ریزه ، دل میسوزه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

هوای رفتن میکنی

وقتی که محتاج توأم

گلهامو پرپر میکنی

وقتی گرفتار توأم

دفتر خاطرتمو

با اون چشات پس میزنی

بلبل صدای خستمو

ببین چه ساده میشکنی

بهونه ی بودن من

چه خوبه با تو زندگی

قسمت تو سفر شده و

قسمت من آوارگی

بهونه ی خوندن من

با رفتنت چیکار کنم

به جای خوندن به خدا

فقط باید دعا کنم

(( با رفتنت این عاشقی

می میره و تباه میشه

شب آرزوهامو هم

بی تو دلم نم آب میشه

برو عزیز تو هم برو

دنیای بی وفاییه

فقط اینو بدون عزیز

اون بالا هم خداییه))

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

دیگه عاشق نمی شم

وقتی که قلب منو شکوندش

اومد پیشم بمونه که نموندش

دفتر خاطرات زندگیمو

انداخت یه گوشه و دیگه نخوندش

تو تاریکی شب ای بی ناموس

این من بودم واست شدم یه فانوس

-----------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

دردل آتش غم رفت تا که خانه کرد                       دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد

آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد

هیچ صبح من نشد فلق، چون شفق زخون دل مرا لاله گون نکرد

به روی ماهت سوگند     که دل به مهرت پای بند     به طره ات، جان پیوند

آخه دل من دله ساده من

از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس روبروت

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

منم یه تقویم پر از زمستون

چله نشین دلی دربو داغون

ساله کبیسم و شوگون ندارم

از هیچ کسی خاطره ای ندارم

 

جز یه نفر که دربو داغونم کرد

بره بودم،  گرگ بیابونم  کرد

اما دلم تو غربت بیابون

از راهی که رفته نشد پشیمون

دل ای دل دیونه

کی قدرتو میدونه

برو فکر خودت باش

پر از گرگ زمونه

باز منتظر نشستی

آب میشی دستی دستی

تو هم باید مثل اون

دلشو میشکستی

 

 

چشمایش را به چشمایم گره زد

به زندگیم رنگ غم و خاطره زد

او رفت ولی نه طبق قانون  وداع

کاش که من سنگ صبورت شوم

ساحل امواج و غرورت  شوم

کاش هم آواز شوم در شبت یا نفست با نگهت با لبت

کاش به من حس بدهی با لبت

کاش بسوزد در دل من تبت

کاش شود روزی که بتوانم در آغوش بگیرم تو را

کاش.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

افسوس که عشق جاودانه نیست.....عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد.....

عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پائیز میترسد

 

ساز بزن     ساز بزن که ساقی شوم ، مست شوم ، عاشق و یاقی شوم

اشک بیفشان که بنوشم تو را در غزل خود بخروشم تو را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

نه دیگه.....دیگه لباس سفید نمی پوشم.....دیگه از نبودنت گریه نمی کنم

 

 

می خوام بگم که همیشه به یادت بودم ولی هرگز به یادم نبودی، هرگز ندانستی که با من و احساسم چه کردی؟

 

هرگز آهی نکشیدم که دامن گیرت شود

                                  هرگز........

 

دل به دستت سپردم ولی خشمت را مانند خاری به عمق آن فرو بردی

 

به چشمانم آموختم که هرکسی ارزش دیدن ندارد... به قلبم آموختم که هر کسی کنج آن جای ندارد

 

دلم در خواهش انزوایت جان سپرد آخر اما دگر بس است

 

 

حتی با خودت

زمزمه نکردی

که شاید

دلبری بهتراز

خودت

به پیشم آید

 

آمد کسی که مرا بیرون کشاند از دریای غم

صدایش ، مهرش و لطفش طنین انداز شد هر گه در دم و بازدم

با او از تنهایی هایم گفتم ، با من از تنهایی هایش گفت

گذاشتم غمم را با او در میان

شد محرمه دردم  گشود در امید را با بیان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

اگه تا روز

قیامت

داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو می مونم

با دلی پر از صداقت

من سپرده  تو هستم

تو بتی ، من بت پرستم.

 

(( تقدیم به کسی که با قلب خود بهترین و زیبا ترین لحظات را در

زیر بنای زندگی ام و با مهر خود یک بغل یاس سپید را

در قلبم قرار داد))

تقدیم به کسی که نام او انتهای انتطار عشق است

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

ونیت،اتمنیت لا تبرد نارحشای وأخذ

تنی الندامة بس یرد لی بالسلامة :

آه و ناله از دل برمی آورم و آرزو می کنم هرگز آتش عشقم سرد

نگردد و از کاری که کرده ام پشیمان هستم و می خواهم او به سلامتی پیشم برگردد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

هیچ می دانی برای اینکه دوباره ببینمت و چشمانت را در آینه چشمانم

به تصویر بکشانم ثانیه ها را یکی یکی می شمارم؟!

 

کاش شود روزی که من دوباره بتوانم خاطره هایم را با تو زنده کنم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

من البین : وای از دست جدایی

تانیت : انتظار میکشم

وینه آرزو : آرزو کجایی

ریته یمی و یجلی همی : ای کاش پیش من می ماند و غم مرا برطرف می ساخت

اعتذر منک : از تو معذرت می خوام

و ادری مقبول اعتذاری : می دانم عذر خواهی من قبول می شود

انطر واحسب لحظات : لحظه ها را شمارش می کنم

تقدر تصبر هیهات : اشکم جاری هست و چشمانم خونی

انتظر والقلب یخفق مثل جنحان الیمامه : انتظار میکشم در حالی که قلبم مانند بال

کبوتران درحال پرپر زدن است

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

 

آرزو خیلی دوستت دارم . باور کن نمی تونم از دست بکشم

ای نازنینم آرزو هیچ می دانی که همه وجودم در تمنای دیدارت می سوزد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

آرزو ، آیریلیک اولماسا ، یار یارن قدرن بیلمز

ای گولوم ، بونو بیل که بیر گول ، همیشه گول قالماز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی بر میگرده و

می یاد اشک می ریزه  بدون که دوستت داره

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یه نفر دیگه حرف

می زنه ترکت می کنه  بدون عاشقته

 

اگه یکی رو دیدی که از بی تو بودن می ناله

بدون که براش همه چی بودی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

خدایا آخه چرا

آخه چرا

چرا باید سرنوشت من تیره و تار بشه

چرا.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

می روی و من فقط نگاهت می کنم ، تعجب نکن که

چرا گریه نمی کنم ، بی تو یک عمر فرصت برای

گریستن دارم اما برای تماشای تو فقط همین یک لحظه باقیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

خدایا مگه من چه گناهی کرده بودم که

منو تنها گذاشت و رفت

رفت و دیگه خبری ازش نیست

من موندم و تنهایی های خودم

مثل دیونها به یه جا زل میزنم

پس کو . کجاست اون خاطرها

آرزو برگرد . اگه بدونی که از دوریت چی می کشم

با چشمانی گریان ، با دلی لرزان منتظرت هستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط صابر  | 

نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر
گلويم از صداي، هاي هايت جان سپرد آخر
نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود
اما از جفايت جان سپرد آخر
نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت
كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر
نمي داني و مي دانم كه
دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر
چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است
بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

آنكس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من امده باشد

رهگذري بود كه روي

 برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت

صداي خش خش برگها همان اوازي بود كه من گمان

 میكردم ميگويد: دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

عشق ، عشق را می آفریند

زندگی رنج دارد ، رنج امید می آفریند ،

امید جرات می دهد ، جرات عشق می آفریند و

عشق ، عشق را می آفریند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط صابر  | 

یکی داشت و یکی نداشت

اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من

یکی خواست و یکی نخواست

اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من

یکی آورد و یکی نیاورد

اونی که آورد تو بودی و اونی که به جز تو به هیچکس ایمان نیاورد من

یکی رفت و یکی نرفت

اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو ، تو قلب هیچکی نرفت من

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط صابر  |